|Persephone|

«چطور بگم؟ انگار وارد یه دنیای دیگه می‌شی»ترین حالت ممکن.

۸ نظر

امروز صبح که بیدار شدم، احساس می‌کردم پنج سال از دیروز گذشته. کلاً انگار از یه دنیا وارد یه دنیای دیگه شده بودم =)) اولین چیزی که صبح با خودم گفتم این بود که «من دیروز کنکور دادم؟!» و واقعاً حس می‌کردم تجربه‌ی خیلی قدیمی‌مه! پارسال اصلاً اینطوری نبودم. خیلی عجیب شدم =)) ولی واقعاً هنوز دیروز برام خیلی دوره. حتی امروز صبح هم که کنکور زبان داشتم برام خیلی دوره. با دوستمم که حرف می‌زدم اونم گفت دقیقاً همین حسا رو داشته. خلاصه که صبح عجیب‌ترین بیداری عمرم رو تجربه کردم :|

قبل آزمون دوباره اون دبیرو موردعلاقه‌ی زبانمو دیدم و اول صبحی انقدر با حرفاش بهم اعتمادبه‌نفس و روحیه داد که رفتم تا به عشق خودش (:دی) همه‌ی درسا رو صد بزنم ولی خب با همون چندتا سوال اول ادبیات متوقف شدم و سعی کردم واقع‌بینانه‌تر ادامه بدم :)))))

این روحیه‌گرفتنای قبل آزمون خیلی خوبن. سر آخرین آزمون قلمچی هم وقتی داشتم می‌رفتم سمت صندلی‌م یکی ازم پرسید مانتومو از کجا خریدم و نگم براتون که چقد روحیه گرفتم. البته نتیجه‌ی آزمونم، بدترین نتیجه‌ی این مدت شد و حالا وارد جزئیاتش نشیم.

جلسه‌ی امروز که تموم شد، پاسخنامه‌ی هر کسی رو می‌دیدم و حس می‌کردم سیاه‌تر از پاسخنامه‌ی منه، یه تیر مستقیم قلبمو هدف می‌گرفت. حتی یکی رو دیدم که کل هفتادتا سوال زبان تخصصی رو پر کرده بود و اینجوری بودم که نرگس خونسردی خودتو حفظ کن، این فقط شانسی همه رو زده وگرنه کل هفتادتاشو بلد نبوده. واقعاً ناراحت می‌شم اگه اینطور نباشه :| 

از دیروز تا امروز بعدازظهر غیر از زمان خواب، کلاً دو ساعت خونه بودم. دیروز حسابی رفتیم بیرون گشتیم و همین باعث شد نرسم دینی مرور کنم و امروز دینی رو خوب نزدم. ولی خب خوش گذشت. روز عجیبی بود و باور کنین من وارد یه دنیای جدید شدم و خودم خبر ندارم.

زردآلو چیدیم، وسط طبیعت آش رشته پختیم و خوردیم. با زن‌عموم قرار باشگاه‌رفتن گذاشتیم. از اینکه می‌خوام آشپزی یاد بگیرم گفتیم. فیلم و سریالایی که می‌خوام ببینمو لیست کردم. به مامانم گفتم برام نمد بخره تا دوباره هیولاهای زشت درست کنم. کتابای نخونده‌م رو جدا کردم تا کم‌کم برم سراغشون. کتابای زبانمو آوردم جلوی دست و دارم به این فک می‌کنم که از کجا و چطور دوباره زبان‌خوندن رو شروع کنم. مدام دارم دعوت می‌شم خونه‌ی این و اون. دنبال زمان مناسب برای اینم که واسه آموزش رانندگی ثبت‌نام کنم. عجیبه. همه‌چی خیلی عجیبه =))

خیلی حرف واسه نوشتن داشتم ولی به محض اینکه اومدم تا پست بنویسم، دوستم زنگ زد و نزدیک یه ساعت باهاش صحبت کردم و تقریباً همه‌ی حرفامو زدم. در نتیجه چیز زیادی برای اینجا نموند و یه سری حرفا هم یادم رفت :| خدافظ :| :دی.

به این امید که بره دیگه برنگرده.

۲۱ نظر

بالاخره تموم شد و من هیچ ایده‌ای ندارم که چیکار کردم. ینی می‌دونم گند زدم ولی حجمش رو هیچ‌جوره نمی‌تونم حدس بزنم. پارسال کامل می‌دونستم چقدر خراب کردم و حتی رتبه‌مم همون چیزی شد که خودم گفته بودم، ولی امسال اینطوری نیست. فقط حس می‌کنم حتی به اون حداقل رتبه‌ای که تو ذهنم بود هم نمی‌رسم. حتی راجع به سطح سوالا هم ایده‌ای ندارم، جز اینکه عمومیاش سخت بود و کمتر از هدف‌گذاریام زدم، ولی یه غلطی کردم رفتم سراغ سایت کانون و دیدم تو کامنتاش بچه‌ها گفتن عمومیا آسون بود و بدتر به‌هم ریختم :))))) من دیگه غلط بکنم تا روز نتایج سمت سایت برم :)))))) الآن توی «نمی‌دونم. هیچی نمی‌دونم»ترین حالت ممکنم و دلم می‌خواد نتایج تا قیامت نیاد.

حوزه‌مون مدرسه‌ی خودمون بود و حس راحتی داشتم. دقیقاً وسط سالن اجتماعات بودم و جامم خوب بود. یکی از مراقبا که راهنمایی معلم ورزشمونم بود هم مدام زل می‌زد به من. یعنی هربار سرمو برمی‌گردوندم می‌دیدم داره منو نگاه می‌کنه. کنار ستون بود جام و حتی یه‌بار دیدم اون‌ور ستون وایساده و خم شده داره من و برگه‌مو نگاه می‌کنه :| 

صبح توی ماشین به مامانم‌اینا گفتم فقط خدا کنه خانم فلانی مراقب نباشه که روزم از همون اول گند شروع نشه. خانوم فلانی دبیر شیمی دبیرستانم بود که سر یکی از امتحانا با تیکه‌ای که بم انداخت باعث شد به منفورترین معلمم تبدیل شه و حتی دلم نخواد بهش سلام کنم. خدا رو شکر نبود. در عوض بعد از اینکه گشتنم و وارد مدرسه شدم، محبوب‌ترین معلم تمام ادوارم رو دیدم و با انرژی کامل نشستم سر جلسه. دبیر زبان دو سال آخرم بود همون‌قدری که پیش من محبوبه، برای بقیه منفوره :))))) در واقع توی تمام سالایی که این مدرسه بوده، فقط دو نفر دوسش داشتن. من و دخترش :دی. 

موقعی که داشتن می‌گشتنمون، خانمه دستش خورد به کمربند شلوارم و با یه نگاهِ «گیرت آوردم!» زل زد تو چشمام. گفتم کمربند شلوارمه ولی راضی نشد =)) چندبار دیگه با دست بررسی‌ش کرد و دید فایده نداره، مانتومو داد بالا تا با چشمای خودش ببینه صرفاً یه کمربنده که گرهش زدم و خیالش راحت شه :|

مامانم می‌گفت داداش دوستم که هفت‌هشت سالشه، با یکی‌دوتا پسر دیگه رفتن وایسادن سر خیابون و هر موتوری که رد می‌شده بهشون می‌گفتن موتورتو خاموش کن و برو، اینجا باید ساکت باشه =)))

فردا هم زبانو بدم و تموم شه بره. خدا کنه کنکور فردا رو بهتر بدم چون اصلاً امید اصلی‌م به زبانه و اگه اونم خراب شه دیگه نمی‌دونم قراره چی بشه. واقعاً دلم نمی‌خواد دیگه هیییچ حرفی از کنکور و رتبه و اینا بزنم و کاش روز اعلام نتایج هیچ‌وقت نیاد.

به این امید که آخرین پستِ قبل از کنکور باشه.

۱۵ نظر

+ اگه کنکور دارید و ممکنه استرس بگیرید، ضمن آرزوی موفقیت، شاید اگه پستو نخونید بهتر باشه، چون تماماً کنکوریه :))


امسال برخلاف پارسال اونقدری حرف ندارم که بخوام قبل کنکور بزنم. ینی دارما، ولی اصلاً دلم نمی‌خواد ثبت بشن. نمی‌دونم چرا چند وقته از ثبت‌شدن لحظه‌هام بیزار شدم. به هر حال. بالاخره روز کنکور هم رسید و من مطمئنم رتبه‌م از سال گذشته بهتر می‌شه. مطمئنم رتبه‌م اون چیزی نمی‌شه که مرداد پارسال، موقع شروع‌ دوباره، انتظار داشتم. مطمئنم اون چیزی نمی‌شه که فروردین انتظار داشتم. مطمئنم اون چیزی نمی‌شه که دو ماه پیش انتظار داشتم. مطمئنم اون چیزی نمی‌شه که آقای س. و هر کس دیگه‌ای از من انتظار داره. 

ولی خب چیکارش می‌شه کرد؟ من نخوندم. واقعاً اون‌طور که باید و شاید و اونقدری که توانایی‌شو داشتم نخوندم. برای همین نمی‌تونم برای راحت‌کردن خیالم بگم «نرگس تو تمام تلاشتو کردی». اما اگه به عقبم برگردم، بعید می‌دونم تغییری ایجاد کنم و بیشتر بخونم. برای همینه که امسال مصمم‌تر از پارسال می‌گم که هرررر چیزی قبول شدم، می‌رم.  حتی اگه مجبور شدم دست‌به‌دامن فرهنگیانی بشم که پارسال ازش فرار کردم.

احتمالاً یه سریاتون ماجراهای من و فرهنگیان رو یادتون باشه. من پارسال رتبه‌م به این دانشگاه می‌رسید و تراز خوبی هم داشتم و احتمال دعوت به مصاحبه‌م بالا بود. توی دوراهی پشت کنکور و فرهنگیان قرار گرفتم و علی‌رغم بیزاری‌م از یه سال دیگه موندن و اصرار خانواده و ارادتشون ( :)) ) به فرهنگیان، گزینه‌ی اولو انتخاب کردم. من اصلاً نمی‌تونستم با فرهنگیان کنار بیام. ولی حالا فرق داره.

حالا سال دوممه. پارسال فکر می‌کردم متحول می‌شم و مثل آدم می‌خونم ولی نشدم. الآنم می‌دونم اگه ده سال دیگه هم بمونم، همچنان نمی‌خونم. من واقعاً آدم کنکوردادن نیستم. هیچ‌وقت توی این دوازده سال آدم درس‌نخونی نبودم. همیشه شاگرد اول بودم و در بدترین حالت، بازم جزء سه‌چهارتای اول. غیر از سال دوازدهم، هر سال معدلم بیست بود (البته دهم 19.97 شدم که دیگه سه‌صدم این حرفا رو نداره :دی). خود دوازدهمم با وجود نمره‌های درخشان (!) سلامت و بهداشت و مدیریت و فلان، بالای نوزده شدم.

ولی کنکور با مدرسه فرق داره. من نمی‌تونم بمونم و نه ماه دیگه، هررر روز حداقل چهار ساعت زیست بخونم. نمی‌تونم نه ماه، هررر روز بالای ده ساعت درس بخونم. دیگه نمی‌تونم برای هر تفریح کوچیکی، از روزای قبل و روزای بعد زمان بدزدم و بعدم برای جبرانش نگران بشم. نمی‌تونم دیگه از کارای موردعلاقه‌م بزنم. من واقعاً آدمی نیستم که بتونم برای هر ساعت روزم برنامه‌ی دقیق داشته باشم. من از اینکه بخوام توی یه چارچوب خاص و طبق یه برنامه‌ی منظمِ 24ساعته عمل کنم متنفرم. از اینکه هر روز صبح بیدار شم و تا شب یه سری کار تکراری کنم متنفرم. و خب زندگی کنکوری یعنی همین. 

خانواده این مدت دارن تموم تلاششونو می‌کنن که به من بفهمونن نتیجه‌ی کنکورم هر چی که بشه «چیزی از ارزش‌های من کم نمی‌کنه» (:دی) و خب تا حدودی هم موفق شدن. راستش همین که خیالمو راحت کردن که اگه گندم بزنم، قرار نیست توی دیدشون تبدیل به یه بچه‌ی ناامیدکننده بشم خیلی توی روحیه‌م تاثیر مثبت گذاشته. ولی مدام حرف یه نفر توی مغزم تکرار می‌شه که یه‌بار می‌گفت «شما الآن وظیفه‌تون درس‌خوندنه و چه بخواید چه نخواید باید انجامش بدید. اگه الآن از پس این وظیفه‌تون برنیاید، بعداً چطور می‌خواید وظیفه‌های مهم‌ترتون رو انجام بدید؟» یه همچین چیزایی می‌گفت و من همه‌ش با خودم می‌گم حق باهاش نیست؟ من الآن یه آدم وظیفه‌نشناس و بی‌مسئولیت و بی‌اراده نیستم؟ از اون طرف با خودم می‌گم نرگس فقط چون نتیجه‌ی کنکورت قرار نیست دورقمی و سه‌رقمی شه به این نتیجه رسیدی؟ نمی‌دونم.

فقط دلم می‌خواد این روزا هم زودتر تموم شن و تکلیفم مشخص شه.

خدایا لطفاً رتبه‌م در بدترین حالت این عددی باشه که تو ذهنمه تا بتونم انتخابی غیر از فرهنگیان داشته باشم. اگرم مجبور شدم فرهنگیان بزنم لطفاً بتونم باهاش کنار بیام. در هر صورت هر طور خودت می‌دونی دیگه. لطفاً سوالای کنکور از چیزایی بیاد که من بلدم. حتی اگه خواستی سر جلسه جوابا رو بهم وحی کنی، من مشکلی ندارم. ترجیحاً یه هاله‌ی نور بنداز اطراف گزینه‌ی درست، خودم علامتش می‌زنم. فقط طوری نشه که همه‌ی درسا رو صد درصد بزنم. خیلی ضایعس این‌طوری. اصن به‌خاطر تقلب می‌گیرنم و قطعاً اگه بگم همه‌ی اینا وحی الهی بوده که باور نمی‌کنن. مگه بازم این موقع به اذن تو برگه‌ی پاسخنامه به صدا دربیاد و خودش سیرتاپیاز ماجرا رو براشون تعریف کنه. اینا تا با چشم خودشون چیزی رو نبینن که باور نمی‌کنن. آره خلاصه، دستت درد نکنه. هوامو داشته باش.

صرفاً برای اینکه تاریخ امروز بانمکه.

۱ نظر

سه هفته‌س که مدام حوزه‌ی آزمونای کانون رو عوض می‌کنن. برای این هفته یه مدرسه‌س که راستش نمی‌دونم کجاست. دیشب خواب دیدم که حوزه‌ی آزمونمون خارج از شهره. من عجله داشتم و هیچ‌کس نبود. انگار شهر خالی شده بود اصلاً. یهو یه ماشین با یه راننده‌ی ناشناس اومد سراغم و با همون راه افتادیم. کلی از شهر دور شدیم و رسیدیم به یه کارخونه‌ی متروکه وسط بیابون. داخلش شبیه خونه‌ی عموم‌اینا بود. اونجا بود که فهمیدم کسی که منو رسونده بابام بوده. توی خواب اینطوری بود که انگار بابام ده سال پیش منو رها کرده بود و رفته بود و من هیچ خبری ازش نداشتم. برای همین خیلی شوکه شدم. همه -که اتفاقاً دانش‌آموز هم نبودن- دور خونه نشسته بودن. یهو دیدم که بابام از توی راهرو صدام می‌زنه. رفتم پیشش و بغلش کردم. داشت برام توضیح می‌داد که دوباره مجبوره بره و خداحافظی می‌کرد. متوجه شدم یه نفر داره یواشکی ازمون فیلم می‌گیره. راستش اینجا باید اون شخصو بشناسید که خوابم براتون عجیب‌غریب و بامزه به‌نظر برسه. ولی خب یکی از فامیلای نسبتاً دورمون بود، که همین اواخر با یکی از معلمای مدرسه‌مون ازدواج کرد و خودش هم توی اداره‌س. حالا بگذریم. منم خیلی عصبانی شدم. رفتم توی خونه و یکی‌یکی گوشیا رو برداشتم. گفتم حتماً خودم باید یکی‌یکی گوشیا رو بگردم یا کسی که فیلم گرفته خودش با زبون خوش پاکش می‌کنه؟ کسی واکنش نشون نداد. منم نمی‌خواستم مستقیم اشاره کنم. گفتم دیدم کسی که داشت فیلم می‌گرفت یه کت مشکی تنش بود. کلاً دو نفر توی اون جمع کت مشکی داشتن. همین فرد فیلم‌گیرنده‌ی مذکور، بعد این حرفم سریع کتشو درآورد و پشتش قایم کرد. پدرش عصبانی شد و داد زد یعنی داری به خانواده‌ی ما تهمت می‌زنی؟ منم گفتم من اسم از کسی نیاوردم و خودتون خودتونو لو دادین الآن. تا اومد چیزی بگه، زنگو زدن. مثل زنگ مدرسه بود. گفتن وقت حموم شده و مادربزرگم صدام زد که نوبت ماعه تا بریم حموم. موهام رو کوتاه کردن و بیدار شدم. چیزی که راجع به خوابم روی مخه، اینه که چرا موهام رو کوتاه کردم؟ من هنوز درباره‌ش تصمیم قطعی نگرفتم. شاید یه نشونه‌ست. راستش به این نتیجه رسیده بودم که هر چی موهات بلندتر باشه، کوتاه‌کردنش بیشتر کیف می‌ده. مثل اینکه هر چی بیشتر گرمت باشه، رسیدن به کولر لذت‌بخش‌تره. یا هر چی گرسنه‌تر باشی، غذاخوردن بیشتر می‌چسبه. غذاخوردن همیشه می‌چسبه. نمی‌دونم کجا یکی یه‌بار گفت که غذا رو باید جوری بخوری انگار همین الآن می‌خوای به‌خاطر خوشمزگی‌ش بمیری. در نتیجه وایمیسم تا موهام بلند شه. الآن مثل بانو هایده‌م. انقدر اندازه‌ش داغونه که حس می‌کنم هر آن ممکنه عروسی یه فامیل نزدیک دعوت شیم. به هر حال چند روز پیش توی کوچه‌مون عروسی بود و خدا رو شکر من توی سروصدا هم می‌تونم بخوابم. یه شب که مامانم توی اتاقم بود گفت که چقد سروصدا اینجا زیاده. من سروصدا رو دوست دارم، به‌شرطی که میانگین شدت تموم صداها توی یه رنج باشه. متوجه عرایض بنده هستید؟ مثلاً اگه توی یه جمعیت باشم و همه مشغول حرف‌زدن با هم باشن، خیلیم خوبه. ولی اگه یه نفر یهو اون وسط داد بزنه و صداش اختلاف زیادی با بقیه‌ی صداها داشته باشه دلم می‌خواد برم خفه‌ش کنم. داد نزن خب مسلمون. اه. بعد فک کن توی کلاسی که این مدت می‌رم بغل‌دستی‌م با دهن پر داد می‌زنه. به‌خدا من خیلی صبورم که تا حالا نکشتمش. یادم اومد. اون جملهه رو توی یه سریال شنیدم. حالا هر چی. مهم نیست. مهم اینه که من خسته‌م. همیشه دلم می‌خواست یه‌بار مثل این فیلم و سریالا، برای رفتن به یه جایی عجله داشته باشم و وسط راه از ماشین پیاده شم تا بقیه‌ی راهو خودم باعجله بدوعم. بالاخره تجربه‌ش کردم ولی خب دوییدن خیلی خسته‌م کرد. نمی‌دونم قبلاً چطوری باشگاه می‌رفتم و زنده می‌موندم. اگه شب بود و بارون می‌اومد، شرایط خیلی دلخواه‌تر می‌شد. وسط دوییدنام از جایی رد شدم که چند شب پیش توی خوابم دیده بودم. اونجا یه لباس‌فروشی بود که توش داشتن یه مسابقه‌ی تلویزیونی ضبط می‌کردن. یکی از شرکت‌کننده‌ها بازیگر موردعلاقه‌ی یه نفر بود که خیلی وقت پیش باهاش به مشکل خوردم و ارتباطمون قطع شد. برای شرکت‌کننده‌ی مقابلش قرعه‌کشی کردن و اسم همین بنده‌خدا دراومد. منم با خودم گفتم درسته دل خوشی ازش ندارم، ولی بازیگر موردعلاقه‌شه. باید بهش خبر بدم. توی خیابون مامانش رو پیدا کردم و با هزار بدبختی خودشو پیدا کردم و رسوندمش به اون لباس‌فروشی. راستش نمی‌دونم هنوزم اون بازیگر موردعلاقه‌شه یا نه. به هر حال توی خوابم خیلی زحمت کشیدم. امیدوارم هنوزم دوسش داشه باشه. الآنم دیگه توان ادامه‌دادن پستو ندارم. خدافظ.

کاش درخت بودم.

۳ نظر
انقد تعداد کارایی که دوست دارم یاد بگیرم زیاده که شیطونه می‌گه اصن بیخیال همه‌ش شو. کاش اینکه پاتو وسط جمع دراز کنی زشت نبود. خشک شدم. دیشب خواب دیدم که گوشی گرفتم و رفتم تلگرام، "م" اومد برام یه پیام بیست‌خطی فرستاد و نصیحتم کرد که به همون دنیای بدون گوشی برگردم. دلم براش تنگ شده. توی خواب می‌خواستم بگم خوشحالم که باهات دوست‌تر نشدم چون به‌زودی قراره خداحافظی کنم. چند شب قبل هم خواب دیدم حالت دندونام برگشته به حالتش قبل از ارتودنسی. می‌ترسیدم برگردم دندون‌پزشکی چون آخرین‌بار از اونجا فرار کرده بودم. فکر به اینکه "من واقعاً لیاقت این محبتی که ازش می‌گیرم رو دارم؟" مغزمو سوراخ کرده. توی کوچه یهو دیدم بچه‌هایی که مشغول بازی بودن، "خاله! خاله!"گویان دورم جمع شدن. می‌خواستم بگم لعنتیا واسه من هنوز زوده که از طرف بچه‌های ده‌ساله "خاله" خطاب شم. احساس پیری می‌کنم. نمی‌دونم کارم حماقت بود یا شجاعت، ولی خب باید انجامش می‌دادم. کاش تولدم بود و کلی کادو می‌گرفتم. نمی‌دونم دلم می‌خواد همچنان با دروغ خوشحال باشم یا بالاخره با حقیقت مواجه شم. از لحاظ روحی به حجم زیادی حمل بر خودستایی در انظار عمومی نیاز دارم ولی خب. چیپس لیمویی خوشمزه نیست ولی قابل تحمله. دوست ندارم فراموش شم ولی دلم می‌خواد برای همه صرفاً یه خاطره توی گذشته‌شون باشم. دلم یه تغییر عظیم توی موهام می‌خواد. واقعاً به شنیدن صدای قیچی نیاز دارم. کاش آرایشگاه مردونه داشتم. کاش کنار یه درخت جادویی گیلاس بی‌نهایت زندگی می‌کردم. ناراحت و نگرانم. Ah shit here we go again. انتظار نداشتم بغلم کنه. دندونم خرابه. دارم آدم عجیبی می‌شم.

پارسال این موقع مامانم بیرون کار داشت، ولی نرفت. ترسید وقتی که خونه تنهام حالم بد بشه. امروز ولی بیرونه و من تنهام و نمی‌دونم دارم چیکار می‌کنم. برای بار هزارم توی این یک سال پستای خرداد پارسال بلاگفام رو مرور کردم و گریه کردم. این‌بار کامنتا و خصوصیاشونم خوندم و رسیدم به کامنت ده‌پونزده خطی‌ای که فاطمه برام فرستاده بود. هزاربار هم اونو خوندم و به این فکر کردم که توی این پنج‌شیش سالی که فاطمه رو می‌شناسم، این دختر چقدرررر توی همچین اتفاقاتی برام قوت قلب بوده. بعد از یک سال بازم با خوندن اون کامنتش با خودم گفتم چقدر این دختر منو می‌شناسه و چقدر خوب بلده درک‌کردنشو تبدیل به حس خوب کنه و بفرسته برای طرف مقابل. 

بعد از کلی نشستن و گریه‌کردن، تصمیم گرفتم راه برم و گریه کنم. هزاربار عرض و طول و فرشا رو راه رفتم و لحظه‌لحظه‌ی پارسال خودمو می‌دیدم. خودمو دیدم که با خوندن پیام دوستم دارن تو دلم رخت می‌شورن. دیدم که بابامو از خواب بیدار کردم تا زنگ بزنه کانون و حتی نمی‌تونستم جمله‌هامو کامل کنم. نمی‌دونم چند روز گذشت تا تونستم فعل «فوت‌کردن» رو بعد اسم آقای ق. بیارم. هیچ‌کس تلفنش رو برنمی‌داشت و کسی جواب پیامی رو نمی‌داد و من بیشتر گریه می‌کردم.

شبش رو هم دیدم که شام می‌خورم و گریه می‌کنم. برنامه‌مو چک می‌کنم و گریه می‌کنم. مسواک می‌زنم و گریه می‌کنم. فاتحه می‌خونم و گریه می‌کنم. سعی می‌کنم بخوابم و نمی‌تونم. نه گریه می‌ذاره، نه سردردم، نه سوزش چشمام. صبحی رو دیدم که وقتی از خواب بیدار شدم نه صدام درمی‌اومد و نه چشمام باز می‌شد. 

آقای ق. یه ساله نه خودت رو دیدم، نه حتی خوابت رو. ولی هر وقت که می‌رم کانون، اولین چیزی که به چشمم می‌آد عکست روی دیوار و ربان مشکی کنارشه. دلم می‌خواد یه‌بار، فقط یه‌بار دیگه برگردم اون موقعی که بودی و بیام پیشت. از خوابایی که دیدم بگم، برای یه روز طولانی‌تر کردن برنامه‌م باهات چونه بزنم، راجع به مدیر معاون مدرسه‌مون حرف بزنیم و بساط سبزی پهن کنیم رو میز، تهدیدم کنی که اگه شبا به‌موقع نخوابم، با آقای س. صحبت می‌کنی که سر کلاس شیمی‌ش راهم نده، به خنگ‌بازیام بخندی و بگی خانوم فلانی، امروز یه چیزی‌ت شده ها، گریه کنم و با ادبیات خاص خودت سعی کنی آرومم کنی، هنوز یادمه بار اولی که بغضم پیشت شکست چقد شوکه شدی. انتظار نداشتی اشکم انقد دم مشکم باشه. 

می‌گن اولین چیزی که از یه آدم فراموش می‌کنی، صداشه. منم داشت یادم می‌رفت که همین چند روز پیش ویست رو گوش دادم و از اون موقع داره پشت سر هم توی مغزم تکرار می‌شه «خانوم فلانی فک کنم اشتباه متوجه شدی، خانوم فلانی فک کنم اشتباه متوجه شدی، خانوم فلانی...».

آقای ق. تو می‌دونستی که چقد آقای س. رو دوست دارم و همیشه خودت این علاقه‌م بهشو سوژه می‌کردی و باهاش سربه‌سرم می‌ذاشتی، ولی من توی این یه سال هیچ‌وقت نتونستم اون‌قدری که با تو راحت بودم، با آقای س. راحت باشم. کاش منو بابت تموم غلطای این مدتم بخشیده باشی و فقط لحظه‌هایی رو ببینی که یه حرفی می‌زدم یا کاری می‌کردم که قهقهه می‌زدی و می‌گفتی اینو باید برای بقیه‌ی دانش‌آموزامم تعریف کنم. خوشحالم که لااقل تا وقتی که بودی، زیاد خندوندمت.

11

۶ نظر

1. از اسپویل‌شدن حتی در این حد که بفهمم پایان فیلم خوشه یا نه هم بدم می‌آد. الآنم فهمیدم دوتا از سریالایی که می‌خوام بعد کنکور ببینم، سد اندینگن و بیشتر از اینکه بابت غم‌انگیزبودن پایانشون ناراحت شم، بابت این ناراحتم که چرا انقد زود فهمیدم. اه. 

2. انتظار در هر شکلی که باشه می‌ره روی مخ، حتی اگه واسه پخش‌شدن قسمت جدید یه سریال باشه. نمی‌دونم چرا منی که انقد از منتظربودن متنفرم، یه سریالِ در حال پخش رو شروع کردم.

3. یه دوراهی رومخ هم اینه که فصل دوم یه سریال که دوست داشتی قراره به‌زودی پخش بشه و تو باید ببینی با کدوم‌یک از این انتظارا بهتر می‌تونی کنار بیای؛ اینکه در حال پخش ببینی و برای هر دو قسمت یه هفته منتظر باشی، یا همه‌ی توانتو جمع کنی و دوسه ماه منتظر بمونی تا پخشش تموم شه، بعد بشینی همه‌شو توی دو روز ببینی.

4. یا مثلاً بخوای صبر کنی که کنکورتو بدی و ذهنت خلوت‌تر شه، تا تصمیم بگیری دیواری که دورت کشیدی رو چقد بلندتر کنی.

5. نتونستم توی روش بگم بهم استرس می‌دی چون همه‌ش نگرانم یه چیزی بشه و رازای بینمون رو به کسایی که نباید لو بدی.

6. دچار بی‌اعتمادی افراطی نسبت به بقیه شدم. یعنی می‌گم خب، آدم حتی قراردادی که مکتوب شده رم می‌تونه بزنه زیرش، حرف که دیگه باد هواس. بدجور دارم اذیت می‌شم.

7. دیشب یه جا توی خوابم دیدم خواهرم نصف یه آدم رو کشته و می‌خواد نصف دیگه‌شم بکشه. من تمام تلاشمو کردم که جلوشو بگیرم، ولی مامان و بابامم طرف اون بودن و بهش کمک کردن.

8. کاش یکی کتابمونو ورق بزنه بریم فصل بعدی.

9. چند شب پیش با خودم گفتم کاش می‌شد الآن به فلانی پیام بدم. راستش برای خیلی عجیب بود. از بعد اینکه رسماً ارتباطمون با هم قطع شد، اولین‌بار بود که دلم می‌خواست باهاش حرف بزنم. به‌طرز عجیبی دوست داشتم بهش پیام بدم و تعریف کنم که این مدتی که بین آدمای اطرافم نبود چی شده و چی نشده. به این فکر می‌کردم که با وجود تموم درگیریامون، تموم اختلافامون و با وجود تموم ویژگیایی که داره و من یه لحظه هم نمی‌تونم تحملشون کنم، ولی راجع به موضوعی که این روزا ذهنمو درگیر کرده، بیشتر از هر کس دیگه‌ای حرفمو می‌فهمه.

10. چند روز پیش داشتم راجع به دوست دوران مدرسه‌ای فکر می‌کردم که خیلی با هم جیک‌توجیک بودیم، ولی از یه جایی به بعد من تصمیم گرفتم ازش دور و دورتر شم. داشتم با خودم می‌گفتم خیلی وقته خبری ازش نیست و مثل اینکه توی خارج‌کردنش از دایره‌ی اطرافیانم موفق بودم که دقیقاً شبش بهم زنگ زد. حس کسی رو داشتم که تموم تلاشاش به فنا رفته. هربار که با هم حرف می‌زنیم می‌گه «یه زمانی ما همو تو مدرسه می‌دیدیم، ولی بازم بعدازظهرش تلفنی حداقل دو ساعت با هم حرف می‌زدیم. الآن که دیگه اصلاً نمی‌دونم زنده‌ای، هستی، نیستی». هربارم دلم می‌خواد بهش بگم خب دختر خوب، واضح نیست دلیلش اینه که دیگه من مثل اون موقع باهات احساس صمیمیت نمی‌کنم؟ این سری که زنگ زده بود، در جواب «چه خبر»گفتناش هیچ جوابی نداشتم و اونم می‌پرسید یعنی واقعاً این مدت هیچ اتفاقی برات نیفتاده؟ توی ذهنم می‌گفتم اتفاق که تا دلت بخواد افتاده، ولی برام اونقدر نزدیک نیستی که دلم بخواد تعریفشون کنم. اما خب من هنوز این توانایی رو ندارم که اینطور حرفا رو مستقیم به آدما بزنم. 

11. شونزده خرداد پارسال پست گذاشتم که دکترا گفتن اگه تا 24 ساعت علائمی نشون نده، دیگه با این دستگاها هم زنده نمی‌مونه. نوشتم می‌گن معجزه می‌خواد. دعا کنید براش. فرداش نوشتم گفتن سرشو تکون داده. روی ابرا بودم. باورم نمی‌شد که «معجزه» شد. از بیست‌ودوم همه برای سلامتی‌ش چله شروع کردیم. اول ذی‌القعده بود. فرداش وسط کلاس فیزیک و وسط خوندن قانون لنز، با شادروان، جوان ناکام، درگذشته و مرحومایی مواجه شدیم که گذاشته بودن پشت اسمش. از همون موقع تنفرم از مغناطیس بیشتر شد. احتمالاً امسالم توی همین تاریخ مشغول خوندن مغناطیس باشم.

هزاربار آرشیو خرداد پارسال بلاگفامو بالا پایین کردم. هزاربار به این پست برخوردم [کلاس که تموم شد، دبیرمون گفت "بابت این جلسه و جلسه‌ی قبل ببخشید. تمام سعیمو کردم که کم‌وکسری‌ای نباشه اما خب خیلی رو فرم نبودم. احتمالاً بعضیاتونم می‌دونین چرا. که خب پایان خوبی هم نداشت." بعد از شنیدن جمله‌ی آخرش نتونستم با صدای بلند گریه نکنم. ]. دبیرمون رفیق آقای ق. بود. اون دوتا جلسه توی اوج حال بد آقای ق. بودن و پایانشم که فوتش بود. هنوزم بعد گذشت یه سال، این حرف دبیرم که یادم می‌آد نمی‌تونم با صدای بلند گریه نکنم.

پارسال، همون روزای اولی که بیمارستان بستری شد، وبلاگ قدیمی‌شو پیدا کردم. برای اولای بیست‌سالگی‌ش بود. این چند روز دوباره دارم آرشیو اونو می‌خونم. به خرداد هر سال که می‌رسم دقیق‌تر می‌خونم. اگه تاریخ پستش 23 خرداد باشه، صدبار می‌خونم. 

دیروز خواستم برم پی‌وی تلگرامشو بخونم. اول داشتم دنبال اسمش می‌گشتم، ولی یادم اومد خیلی وقته که اکانتش حذف شده. این‌بار بین دیلیت اکانتا گشتم. اون دوتا پیام آخرم که هنوز یه تیک داشتن، بدجور خودشونو کوبوندن تو صورتم. همین‌جوری خوندم، خوندم، خوندم، به چندتا ویس رسیدم. یه یه دیقه‌ای‌شو باز کردم ولی بیشتر از بیست ثانیه نتونستم تحمل کنم. آخ نرگس مگه مرض داری خب. 

این یه سال خیلی دلم براش تنگ شد. خیلی براش گریه کردم. من تا قبلش ازدست‌دادن رو تجربه نکرده بودم. نمی‌دونستم اینکه وسط روزمره‌هات یهو یادت بیاد که فلانی دیگه نیست و یه آوار روی سرت خراب شه چه حسی داره. بالای قبر هیچ‌کس این همه اشک نریخته بودم. ولی دلم نمی‌خواد این مدت منو دیده باشه. واقعاً دلم نمی‌خواد حتی پنج دقیقه از این یه سال منو دیده باشه. صدبرابر ناراحتیام، دربرابرش خجالت‌زده‌م.

-

۵ نظر

من نمی‌تونم خودم رو از حافظه‌ی بقیه پاک کنم. نمی‌تونم یه سری موضوعات خاص رو از حافظه‌ی بقیه پاک کنم. نمی‌تونم به بقیه بگم لطفاً با فلانی و فلانی در ارتباط نباشید چون من دارم با فکر به احتمالات آینده روانی می‌شم. نمی‌تونم عقربه‌های ساعت رو برعکس بچرخونم تا همه‌چیز به حالت گذشته برگرده و من یه کارایی رو انجام ندم. نمی‌تونم هیچ کاری کنم تا شرایط برای من به بهترین شکل تبدیل شن. کاش نقش اول یه سریال فانتزی و تخیلی با پایان خوش بودم و ابرقدرتم همه‌ی این چیزایی بود که بالاتر نوشتم نمی‌تونم. خدایا می‌شه همه‌ی دلشوره‌هام الکی باشن؟

صدای یخچال چه ترسناک شده.

۱۵ نظر

چند روزه اینترنتامون افتضاااح شدن و تقریباً هیچی رو باز نمی‌کنن. برام خیلی عجیب بود که الآن سرعتش بدک نیست و بیان باز شد و خوشحالم بابتش چون به طز عجیبی دارم می‌ترسم. ینی خونه تنهام ولی من علی‌رغم همه‌ی ترسای مسخره‌ای که دارم، معمولاً از تنهایی نمی‌ترسم. الآن خیلی عجیب شدم و شاید نوشتن از هر دری یه ذره حواسمو پرت کنه. امیدوارم اینترنت تا آخر پست یاری کنه. 

اهل خونه هفت‌هشت ساعتی هست که بیرونن. دو ساعت پیش مامانم بهم زنگ زد و به‌شوخی پرسید چرا اصن بهشون زنگ نزدم؟ و من نمی‌دونم واقعاً چرا باید زنگ می‌زدم؟ مامان من خودش اینجوریه که روزی شونصدبار به مامان‌بزرگم زنگ می‌زنه و حتی شده در حد یه «سلام. چه خبر؟» کمتر از یه دیقه با هم حرف می‌زنن. واسه همین انگار انتظار داره هر وقت چند ساعتی بیرونن، من زنگ بزنم و بپرسم کجان، کی می‌آن و این چیزا. ولی راستش من همه‌ش اینطوری‌ام که «خب واقعاً چرا باید زنگ بزنم؟» هر وقت کارشون تموم شه برمی‌گردن و اگه اتفاق خاصی هم افتاده باشه خودشون بهم خبر می‌دن دیگه. 

گفتم بیرون، خانواده این مدت دیگه شور بیرون‌رفتنو درآوردن :| به معنی واقعی کلمه :| البته من اگه باهام کاری نداشته باشن، برام فرقی نداره. ولی هر سری که با یه سری از فامیل برنامه می‌ریزن برن فلان جا، کلی هم اصرار دارن منم باشون برم. جمعه که می‌خواستن برن بیرون، من از روز قبلش گفتم مامان من نمی‌آما. ولی تا یه ربع قبل رفتنشون مامانم دست از متقاعدکردن من برا رفتن برنداشت. آخرین حربه‌ش برای راضی‌کردنم این بود که «اصن حالا که نمی‌آی منم می‌رم پیش همه آبروتو می‌برم» =)) می‌گن برای روحیه‌ت خوبه و حال و هوات عوض می‌شه و فلان. ولی دیگه انصافاً یه‌بار، دوبار، نه نصف روزای هفته. 

(اینترنت قطع شد :| )

البته یه نکته‌ای هم که هست خیلی با جمع جمعه حال نمی‌کردم و می‌دونستم برم اون‌قدرااا بهم خوش نمی‌گذره. وگرنه همچین آدم سفت و سخت تفریح‌گریزی نیستم و زود لغزش می‌کنم و از همه‌ی برنامه‌هام واسه تفریح می‌زنم :| :))) و یه اتفاق ناگوار هم که افتاده اینه که این جمعه هم برنامه‌ی بیرون‌رفتن دارن، اتفاقاً با جمعی که من خیلی دوسشون دارم. ولی جمعه‌ی قبلی که من اصرار داشتم نمی‌آم، مامانم گفت پس ینی هفته‌ی بعدم که می‌خوایم با فلانیا بریم نمی‌آی؟ منم علی‌رغم میل باطنی‌م گفتم نه دیگه. و خب نمی‌تونمم حرفمو عوض کنم :| ینی می‌تونم ولی نمی‌خوام. از اون موقعاس که افتادم رو یه دورِ لجبازی مسخره و بچگونه که نمی‌دونم هدفم ازش چیه. فقط می‌دونم نمی‌خوام :|

دیروز که دوباره سر یه موضوع مسخره با مامانم لج کرده بودم، بهم گفت ایشالا یه بچه‌ی سرتق مثل خودت داشه باشی :))) ولی انصافاً من حرف‌گوش‌کنم. فقط بعضی وقتا یه ذرررره چیز می‌شم :|

وای امروز ظهر مامانم‌اینا که رفته بودن، من دیدم یه لحظه اینترنت وصل شده و خوشحال از اینکه میتونم به کارام برسم، اومدم سراغ لپ‌تاپ و چند دقیقه بعدش دوباره اینترنت قطع شد. منم رو حساب خالی‌بودن خونه، با صدای بلند یه فحش دادم و حرفم که تموم شد دیدم عموم داره صدام می‌کنه که «نرگس خونه‌ای؟» :| و بله، تو راهرو بود و درا هم باز بودن :| با کلی خجالت و «خدایا تو رو خدا صدامو نشنیده باشه» رفتم ببینم چیکارم داره، که گفت فک کردم خونه نیستین و می‌خواستم درا رو قفل کنم و متوجه شدم که بله، اصولاً باید صدامو شنیده باشه که فهمیده خونه‌م :| و واقعاً آبروم رفت :| الآن تصویر نرگسی که تا حالا یه «بی‌ادب» هم توی جمعا و مهمونیا ازش نشنیدن، مقابل یه نرگس قرار گرفته که وقتی تنهاس با صدای بلند داد می‌زنه فلان :)))) انگار اون خوابی که جلوی معلم فحش داده بودم تعبیر شد :دی.

دیگه چی بگممم. انگار جدی‌جدی رو نترسیدنم تاثیر داره. 

سالگرد آقای ق. نزدیکه. دیروز که بیرون بودم، می‌خواستم برم سر خاکش، ولی انقدر حالم بد بود که از ترس اینکه نکنه یهو وسط راه غش کنم مسیرمو طولانی نکردم و یه راست رفتم خونه :| و البته غشم نکردم :| 

چند روز پیش یکی رو فقط از دور دیدم و حتی هیچ حرفی هم با هم نزدیم. وقتی برگشتم خونه دیدم پیام داده که «امروز به نظر آشفته می‌اومدی. اگه تونستی فردا بیا با هم حرف بزنیم». آشفته بودم واقعاً و برام غافلگیرکننده بود که با وجود اینکه به نظر عادی و مثل همیشه می‌اومدم، بدون اینکه مکالمه‌ای داشته باشیم متوجهش شد. البته نمی‌تونستم فرداش برم پیشش. راستش عذاب وژدان گرفتم از اینکه اینطوری هستن کسایی که بهم اهمیت بدن و من در مقابلشون هزارتا اشتباه کوچیک و بزرگ کردم و چیزایی که دلم نمی‌خواد ازشون بنویسم. فقط اینکه از خودم ناراضی‌ام. خیلی زیاد. 

دیگه خانواده برگشتن و فک نکنم بترسم :دی. پس تا همین‌جا بسه فعلاً. بقیه‌ی حرفام که کمم نیستن بمونه واسه دفعه‌ی بعدی که ترسیدم :))))

ولی عنوان‌گذاشتن خیلی سخت شده.

۱۰ نظر
بعد از مدت‌ها مجازی‌بودن همه‌چیز، اینکه یه کلاس حضوری دارم می‌رم باعث شده لااقل اون چند ساعت حالم بهتر باشه. من واقعاً آدمِ یه مدت طولانی توی خونه نشستن نیستم و اگه چند روز هیچ جا نرم و هیچ آدمی رو نبینم واقعاً روحیه‌م به‌هم می‌ریزه. 
ولی خب بازم اعصاب‌خوردکنیای خودشو داره. مثلاً یه جوِ مسخره‌ای که توی دانش‌آموزای کنکوریه، همین مسابقه‌ی «من از همه توی فلان درس ضعیف‌ترم»عه که معادلش توی جامعه‌ی غیرکنکوری می‌شه «من از همه مریضیای بیشتری دارم». یه چیز پیچیده و عجیبه. در عین حال که همه می‌خوان نشون بدن دارن زحمت می‌کشن و درگیر درسن، حتماً باید یه ضعف فاحش داشته باشن. مثلاً یکی می‌گه «من که برای ریاضی فقط روی سه‌تا مبحث حساب کردم». بعد بغلی‌ش می‌گه «من که کلاً ریاضیو گذاشتم کنار» و هر دو هیجان‌زده می‌شن. حالا حتماً یه نفر باید باشه که بگه «من که بیخیال امسال شدم و امیدی بش ندارم». اینجاعه که چشمای همه برق می‌زنه و هیجان به اوج خودش می‌رسه. بعدم هر سه‌ نفر سوییچ می‌کنن رو یه بدبخت دیگه و با جمله‌های «خبری ازت نیست»، «راستی این روزا چقد کم آنلاینی»، «وای چشمات چرا قرمزن» و خلاصه هر جور شده به این نقطه می‌رسن که «معلومه خیلی داری می‌خونی!». 
البته من خودمو خیلی وارد بحثاشون نمی‌کنم. برا همین فقط با ازدورشنیدنشون حرص می‌خورم :| کلاً من تو این کلاسه زیادی سرم تو کار خودمه. کل سال یازدهم و تابستونش و بخشی از دوازدهم رو (تا قبل از اینکه مجازی بشه) همین کلاس رو می‌رفتم و نود درصد بچه‌ها همینا بودن. ولی بعد از تقریباً دو سال، ارتباطم با خیلیاشون در این حده که همو جایی ببینیم هم سلام نمی‌کنیم. فوقش توی دلمون می‌گیم «عه این دختره که توی فلان کلاس هست». 
آقای س. (دبیر کلاسه) از این مدل من خیلی خوشش می‌اومد. همیشه ازم تعریف می‌کرد که «خانوم فلانی وقتی می‌آد، می‌شینه دقیقاً روی اولین میز، نه حرفی با کسی می‌زنه، نه کاری به کسی داره، جزوه‌شو می‌خونه و سر کلاسم فقط حواسش اینجاعه و تمومم که می‌شه پامی‌شه می‌ره». فک می‌کرد دلیلش اینه که خیلی رو درس متمرکزم و نمی‌خوام وارد حاشیه‌ای بشم و این چیزا که همیشه به کنکوریا می‌گن. من کل این مدت رو دلم موند که بهش بگم آقای س. دستت درد نکنه ازم تعریف می‌کنی ولی راستشو بخوای من اینجوری که فک می‌کنی دانش‌‌آموز نمونه‌ای نیستم و فقط خوشم از بحثایی که دارن نمی‌آد و حرفی واسه زدن ندارم. البته اون موقع خیلی بیشتر خجالتی هم بودم و روم نمی‌شد وقتی هیچ‌کدومو نمی‌شناسم یهو بپرم وسط بحثاشون.
ولی مثلاً یه کلاس دیگه رو که همون موقعم می‌رفتم، چهارتا از دوستامم می‌اومدن و اونجا نه‌تنها روی میز اول نمی‌شستم، بلکه اصلاً ساکت هم نبودم و قبل کلاس، موقع استراحت، بعد کلاس، و توی هر فرصت، با کله وسط بحثا بودم. اینجا ولی آقای س. دیگه نبود که این روی من رو هم ببینه :))) 
الآنم با اینکه کمتر از قبل خجالتی‌ام، ولی بازم اکثر مواقع حرفی برای گفتن ندارم. مخصوصاً اگه توی برخورد با آدمای جدید باشه. اینطور موقعا یه سکوت معذب‌کننده‌ای به وجود می‌آد که اصلاً حس خوبی نداره. یه‌بار دوستام راجع به من و یه نفر دیگه می‌گفتن ارتباط نرگس و فلانی خیلی کسل‌کننده می‌شه. می‌تونن ساعت‌ها بشینن کنار هم، به هم نگاه کنن و هیچ حرفی نزنن. و من همون موقعم از این مدل ارتباط خیلی خوشم اومد :| :دی. اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشی و نه تو، نه طرف مقابلت از سکوتی که هست معذب نشین و با رضایت به اون وضع ادامه بدین، واقعاً ارتباط ایده‌آلیه :)))
خیلی حرفام قاطی‌پاطی شد. دیگه شماره نمی‌ذارم. چارپنج‌تا چیز دیگه هم می‌خواستم بنویسم ولی انصافاً حسش نیست. فعلاً همینا.

پ.ن: دارم در مقابل «الآن اینا رو بنویسم و پست کنم که چی بشه؟» مقاومت می‌کنم و راضی‌ام :دی.
نخورده‌مست
نزده‌رقصان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان